تبليغاتX
من و باورهایم

 آتش بی دود

به مناسبت روز تولدم

کسانی که شامه تیز تری داشتند بوی دود را حس کردند.
اول سعی کردند بقیه را خبر کنند. اما کسی جدی نگرفت. اغلب خوابیده بودند.
عده ای از خانه گریختند. عده ای ماندند و به هشدار و باز هشدار ادامه دادند.

کم کم بوی دود بیشتر شد. عده ی بیشتری فهمیدند. بازهم عده ای از خانه گریختند.
خیلی ها سعی کردند آتش های این سو و آن سوی خانه را خاموش کنند. عده ای هنوز از تخت خواب کنده نشده بودند. آتش


کم کم دود خانه را برداشت. عده ای دور هم نشستند تا برای خاموش کردن آتش جلسه بگیرند.

برخی ها با هر وسیله ای که دم دستشان بود به شعله ها میکوبیند.

اهالی جلسه دستور دادند اول آنها را ساکت کنند تا جلسه بدون مزاحم برگزار شود!

همچنان عده ای از خانه می گریختند.
کم کم شعله ها رخ نمودند. اهالی جلسه هرکدام برای روش خاموش کردن آتش ایده ای میداد.

دخترک که برای کاری بیرون خانه مانده بود با تعجب و دست آخر اشک به خانه نگاه میکرد.
پسرکی که برای خاموش کردن آتش تلاش کرده بود وقتی دید جلسه هنوز به نتیجه نرسیده ، با صورت دود زده و چند تاول روی بدنش سعی کرد از پنجره بگریزد.
اما میان نرده ها گیر افتاد.

دخترک با نگرانی پسرک را میپایید. اما سر جا خشکش زده بود.
کم کم شعله ها خانه را فرا گرفتند.

جلسه هنوز ادامه داشت.
دودها جایشان را به شعله ها دادند.
دخترک همچنان مات و مبهوت خانه و پسرک را می نگرد.
جلسه هنوز ادامه دارد.
پسرک اما ...

یاد یک شعری از زنده یاد اخوان افتادم. با هم بخوانیمش:

در ادامه مطلب

در همین رابطه یکی از قدیمی ترین پستهای وبلاگم را ببینید:

غم آخرتان باشد (آتش سوزی کتابخانه ی دانشکده حقوق دانشگاه تهران)

دسته :فرار مغزها !


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 0:0  توسط سعید   | 

 سیر مطالعاتی

وقتی داشتم برای ماههای متوالی به اجبار از تمدن دور می شدم دوست دانایی به من پیشنهاد کرد که یک سیر مطالعاتی برای خودم بسازم.

من نیز در آغاز با خواندن چند داستان قدیمی که سالها در قفسه کتابهایم چشم به راه مانده بودند شروع کردم. وقتی در پایان آن روزها به سیر مطالعاتی و نوشته هایم  بعد از آن مطالعات فکر کردم پی به موضوع ارزشمندی بردم.

تنها یک کتاب نیست که تفکر آدمها را شکل میدهد.
سیر مطالعاتی واینکه از کجا آغاز کنیم و به کجا برسیم به مراتب مهم تر و سرنوشت ساز تر است.

شهر طلا و سرب شروع مطالعات من در آن زمان و مکان خاص بود.
در پی آن قلعه حیوانات جورج اورول و 1984 از همان نویسنده را خواندم. میرا ی کریستوفر فرانک گزینه بعدی بود.


تا همین جا را داشته باشید تا من بگویم بعد از آن زبان انگلیسی و مطالعات تخصصی گزینه های بعدی بودند که دست کم باعث شدند بخشی از دانسته هایم بازیابی شوند.
البته دو کتاب معروف جک لندن یعنی سپید دندان و آوای وحش را هم پس از 14 سال بازخوانی کردم. اینبار با درکی جدید.سیر مطالعاتی


اماهمان سری تصادفی که از " شهر طلا و سرب " شروع شد و به میرا ختم گردید تاثیر خودش را روی من گذاشت.
گرچه من به تصادف این کتابها را انتخاب کردم اما همه آنها موضوع مشترکی داشتند.


خودکامگی اجتماعی انسان و خطر پیدایش یک نظام توتالیتر شکست ناپذیر و سرسخت.
نظامی که در تمام ارکان و اجزای زندگی خصوصی افراد مداخله کند ، دقت کنید که در 1984 همه مردم در خانه هایشان اسکرین دارند که یک تلویزیون دوطرفه است.
یعنی هم شما میبینید و هم آنها شما را میبینند. یا در میرا دیوار خانه ها شفاف است.
این تصور و رویای وهم آور (Eerie)  خطر مهمی را گوشزد می کند که اگر بخواهیم آن را جدی بگیریم باید قید خیلی چیزها را بزنیم.


از موضوع دور نشوم.
سیر مطالعاتی خود را آگاهانه و زیرکانه برگزینید.
در تکنولوژی میانبر بزنید اما در علم نه ! پایه های دانش و اصول موضوعه را دست کم نگیرید. چه در ریاضیات و علوم طبیعی و چه در فلسفه و علوم انسانی.

در همین رابطه :

میرا
قلعه حیوانات و کتاب 1984 از جورج اورول
و استبداد زدگی از نوع مزمن را هم ببینید.

دسته : شهر طلا و سرب ، قلعه حیوانات و ۱۹۸۴ جورج اورول ، نقد و بررسی سیر مطالعاتی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 23:59  توسط سعید   | 

 خوشبختی از نوع 1984

من خیلی خوشبختم
امشب خیلی راحت به اینترنت وصل شدم
حدود بیست بار بیشتر با موبایل کلنجار رفتن لازم نشد
مخابرات میگوید فعلا ADSL خبری نیست. چون فکر نمیکردند این تعداد خط لازم باشد و لذا فعلا ظرفیت و کابل ندارند.
من چکار کنم ؟
صبر کنید !
ایران بهشت کسانی است که با دمپایی پشت موتور گشاد گشاد می نشینند و گاز میدهد و صداهای لطیف برای خواب مردم تولید میکنند.
حالا که اینترنت (ظاهرا) وصل شده  یاهو مسنجر وصل نمی شود.
دلیلش واضح است سرعت نزدیک به صفر. کمتر از آنکه مسنجر بتواند راحت باز شود.
هیچ صفحه ای باز نمی شود. چقدر توقع دارم نه؟ صفحه میخواهی چکار ؟
نصفه شب است.
یک ماشین با آهنگ رپ کوچه را به سلطه خود در می آورد. واقعا مردم ایران آزادی مطلق دارند.
آزادی مردم آزاری در هیچ جای دنیا نیست.
آزادی به خطر انداختن جان مردم و پا برهنه پشت ماشین نشستن فقط در ایران عزیز میتواند باشد.

امشب آقای ابطحی می گفت که زندان خیلی خوب است. داشتم فکر میکردم زندانهای ایران اگر به دنیا معرفی شوند میتوانند زمینه جذب گردشگر را فراهم کنند.
خیلی ها ممکن است مثل آقای ابطحی اول فکر کنند که زندان بد است اما بعدا متوجه شوند که زندان خیلی هم خوب است.
موتور خوب است
صدای گوش خراش موزیک خودرو خوب است
زندان هم خیلی بهتر تر است.
باید باور کنم من هم خوشبخت ترین شهروند دنیا هستم.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 0:3  توسط سعید   | 

 عفریت مرگ

عفریت مرگ

در افسانه هاشنیده بودیم که عفریت مرگ بر آسمان دهکده ای ظاهر می شود.

یکان یکان مردم را می کشد. آسمان تیره و زمین مه آلوده و زمین و زمان خاکستری رنگ.

امروز عفریت مرگ و نیستی بر آسمان کشور کهنسال آریایی پدیدار گشته. از آسمان دهگان دهگان جنازه میبارد و از پستو ها جنازه برون می آید.

آه که بالاتر از سیاهی خاکستری است.

اما هنوز در گهواره پسری سکوت سنگین دهکده را می شکند.

پهلوانان دهکده ، پشت در پشت هم اما ایستاده اند.

نمی خواهند گذاشت ابلیس پیروز مست سور عزار مردم دهکده را بر سفره بنشیند.

بوی کباب قناری بر آتش سنبل و سوسن دهکده مه گرفته را در مینوردد. عفریت مرگ در آسمان جولان میدهد و قهقهه میزند.

امید

 دلهای مردم ده همه باهم است. دشنه امید در دل اهریمن فرو می کنند.

شعری از مهدی اخوان ثالث مناسب این حال خود یافتم.

 هوا سرد است و برف آهسته بارد

ز ابری ساکت و خاکستری رنگ

زمین را بارش مثقال ، مثقال

فرستد پوشش فرسنگ ، فرسنگ

سرود کلبه ی بی روزن شب

سرود برف و باران است امشب

ولی از زوزه های باد پیداست

که شب مهمان توفان است امشب

دوان بر پرده های برفها ، باد

روان بر بالهای باد ، باران

درون کلبه ی بی روزن شب

شب توفانی سرد زمستان

آواز سگها

زمین سرد است و برف آلوده و تر

هواتاریک و توفان خشمناک است

کشد – مانند گرگان – باد ، زوزه

ولی ما نیکبختان را چه باک است ؟

کنار مطبخ ارباب ، آنجا

بر آن خاک اره های نرم خفتن

چه لذت بخش و مطبوع است ، و آنگاه

عزیزم گفتم و جانم شنفتن

وز آن ته مانده های سفره خوردن

و گر آن هم نباشد استخوانی

چه عمر راحتی دنیای خوبی

چه ارباب عزیز و مهربانی

ولی شلاق ! این دیگر بلایی ست

بلی ، اما تحمل کرد باید

درست است اینکه الحق دردناک است

ولی ارباب آخر رحمش اید

گذارد چون فروکش کرد خشمش

که سر بر کفش و بر پایش گذاریم

شمارد زخمهایمان را و ما این

محبت را غنیمت می شماریم

2

خروشد باد و بارد همچنان برف

ز سقف کلبه ی بی روزن شب

شب توفانی سرد زمستان

زمستان سیاه مرگ مرکب

آواز گرگها

زمین سرد است و برف آلوده و تر

هوا تاریک و توفان خشمگین است

کشد – مانند سگها – باد ، زوزه

زمین و آسمان با ما به کین است

شب و کولک رعب انگیز و وحشی

شب و صحرای وحشتناک و سرما

بلای نیستی ، سرمای پر سوز

حکومت می کند بر دشت و بر ما

نه ما را گوشه ی گرم کنامی

شکاف کوهساری سر پناهی

نه حتی جنگلی کوچک ، که بتوان

در آن آسود بی تشویش گاهی

دو دشمن در کمین ماست ، دایم

دو دشمن می دهد ما را شکنجه

برون : سرما درون : این آتش جوع

که بر ارکان ما افکنده پنجه

دو … اینک … سومین دشمن … که ناگاه

برون جست از کمین و حمله ور گشت

سلاح آتشین … بی رحم … بی رحم

نه پای رفتن و نی جای برگشت

بنوش ای برف ! گلگون شو ، برافروز

که این خون ، خون ما بی خانمانهاست

که این خون ، خون گرگان گرسنه ست

که این خون ، خون فرزندان صحراست

درین سرما ، گرسنه ، زخم خورده ،

دویم آسیمه سر بر برف چون باد

ولیکن عزت آزادگی را

نگهبانیم ، آزادیم ، آزاد

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 12:59  توسط سعید   | 

 خطر سقوط ریال

سقوط پول ملی خوب پیش بینی میشد که با تظاهرات و اعتراظات خیابانی از ارزش پول
ملی کاسته شود.

به زبان ساده ارز های خارجی گران شوند. مثل دلار و یورو

اما بگذارید تحلیل دقیق تری داشته باشم و آخر سر یک پیش بینی هم بکنم.

دولت نهم در طی چهار سال هزینه های دولتی (G) را افزایش داد. بخشی از آن صرف استخدام نیرو و بخشی هم صرف هزینه های تامینی و امنیتی شد.

دولت دو پیش بینی مهم اقتصادی انجام داد. یکی افت ارزش دلار و یکی ثبات نفت. و اقتصاد  کلان کشور را بر پایه این دو پیش بینی برنامه ریزی کرد.

هر دو پیش بینی غلط از آب در آمد. (خود من به دوستانم خرید دلار را توصیه کردم )

حتی بانک مرکزی بخشی از ذخیره ارزی را به یورو تبدیل کرد و با سقوط یورو مقادیر معتنابهی از ارز مملکت به جیب دلالان بین المللی ارز سرازیر شد. (باد هوا شد)

کاهش هزینه های دولتی در کوتاه مدت غیر ممکن است مگر آنکه دولت دست به اخراج وسیع بزند که آنهم هزینه اجتماعی برایش دارد. کاهش هزینه های امنیتی هم که اسمش را نیاور !

در چنین شرایطی دولت دچار کسری بودجه می شود.

 کاهش همزمان قیمت نفت و ارزش پول ملی هزینه تامین انرژی را همچنان بالا نگاه میدارد بدون آنکه گرانی نفت بتواند ارز مورد نیاز را تامین کند.

در واقع یک زمانی دولت ناچار شد بخش زیادی از سود نفت را صرف واردات بنزینی کند که به علت گرانی نفت خام چند برابر گران شده بود.
اما امروزه دولت به سبب ضعف پول ملی همچنان باید بنزین را گران بخرد در حالی که نفتی هم درکار نیست.

مجموعه این عوامل در کنار از بین رفتن سرمایه اجتماعی و امنیت فضای کسب و کار ، خرج انبوه سرمایه از کشور ، ترس مردماز افت ریال و تبدیل پس انداز ها به دلار و یورو ، باعث می شوند که پول ملی کشور در آستانه سقوط قرار گیرد.

اما چرا فقط سه ارز عمده دلار ، یورو و پوند گران شده و از درهم نوسانی دیده نمی شود ؟

دلیل آن این است که مردم برای پس انداز به ارز های مطمئن رو می آورند و تغییرات فعلی ارزها ناشی از عرضه و تقاضا در بازار سیاه است.

اما به محض آنکه کسری بودجه خودنمایی کند و چالشهای اقتصادی حذف یارانه نیز وارد عمل شوند امکان لغزیدن پول ملی به پرتگاه نصف و یا یک سوم شدن وجود دارد.

تورم همزمان با افزایش نرخ ارز های خارجی. آیا دولت با تزریق ارز به بازار سیاه مقابله می کند ؟
باید منتظر بود و دید.

دسته : اقتصاد ایران ، انتخابات و اعتراض ها و تاثیرات اقتصادی نا آرامی ها بر نرخ ارز و ریال.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 14:40  توسط سعید   | 

 دشمن مردم و آنچه از مایکل در خاطرم مانده

این خبر های کوتاه سه چهار کلمه ای همیشه آدم را مسحور میکنند.مایکل جکسون

مایکل جکسون درگذشت.

باز هم خبری کوتاه که در چند ساعت به تیتر یکم رسانه های دنیا می رسد. دقت کنید ایران جزو دنیا نبود.

مایکل جکسون بت غبار آلود روزگار نوجوانی من بود.
آنچه از او برای من مانده خاطراتی است که فضای ناشی از خلا گسترده اطلاعاتی در ذهنم به جا مانده. حرفها و شایعاتی از این دست که برای حفظ صدایش تغییر جنسیت داده و یا زن نماست و یا اینکه خودش را اخته کرده و هزار شایعه بی اساس ناشی از کمبود ارتباطات در سالهای پس از جنگ که همزمان آغاز نوجوانی من بود.

مایکل هرگز بت من نبود. حتی عاشقش هم نبودم. اما نبوغ چیزی غیر قایل انکار هست.

حتی از پس پرده های آهنین و خلاء اطلاعاتی مرگباری که راه را برای چنین شایعاتی فراهم میکرد.

اینها را همه میگفتند و همه تایید می کردند. اما امروز اینترنت هست ؛  ماهواره هست.

آنها که یاوه را دوست دارند ، دشمن اینترنت و دشمن مردم هستند.

دسته : مایکل جکسون ؛ خلا اطلاعاتی

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 23:44  توسط سعید   | 

 ما هیچ نیستیم.

 مظفر حمدان  (امام نوقان) یک روز گفته بود که کار ما با شیخ بو سعید همچنان یک پیمانه ارزن است.

یکی شیخ است و مابقی ماییم.

مریدی از شیخ چون خبر آورد شیخ بفرمود : برو با خواجه امام مظفر بگو :

آن یک دانه هم تویی ؛ ما هیچ نیستیم.

و امروز همان حس و خاشاک هم تویی ؛ ما هیچ نیستیم.

و چه زیبا گفت شیخ : راست باز و پاک باز و امیر باش !

شیخ ابو سعید ابوالخیر میهنی  در همین وبلاگ

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 0:46  توسط سعید   | 

 مگر این سرزمین چقدر لاله می خواهد ؟

این روزها همش یکی در مغزم ترانه میخواند.ندا آقا سلطان

خوب که گوش میکنم میبینم ترانه های عارف قزوینی را می خواند.

 برای من نمیخواند. برای خودش میخواند. صدایش واضح نیست. مثل صداهایی که از زیر آب می شنویم.

مثل صداهایی که ندا در آخرین ثانیه ها شنیده بود.

مثل صداهایی که هزاران لاله به خون خفته سرزمینم شنیدند و از پیش دویدند.

من راز لاله ها را نوشتم. راز غم نهفته خدا را. پس چرا همه براش شنیدن ان صدا صف کشیده اند؟

آن دختر ۲۶ یا ۲۷ ساله که هنوز خیلی زودش بود راز لاله ها را ببیند.

خدایا . این را برای تو نوشته ام. مگر لاله رویان را نمیبینی ؟
آخر این سرزمین مگر چقدر لاله میخواهد ؟
اشک و خون و لاله و کفن و مرثیه. خدا یا مگر تو ما را آزاد نیافریده ای ؟
اگر تو غم نهفته داری چرا لاله هایت را نمی شماری ؟

ببین لاله رویان را

خدا یا ببین لاله رویان را ! ببین !

مگر این سرزمین چقدر لاله می خواهد ؟

اما نه میخواهد. همه لاله های دنیای مجازی فیلتر شده اند. بگذار این بار خیابانهای شهر من از خون لاله های لاله رویت رنگین شوند.

ویدیو را ببینید (ندای سرزمینم)

دسته : ندا صالحی .

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 21:9  توسط سعید   | 

 این همه خون از آن کیست ؟

این همه خون ؟

یک دوستم پلیس است. از ترس جانش دیروز تیر مستقیم زد. به کی ؟ به دختر عموی آن یکی دوستم.

سینه دختر نحیف با ساچمه های داغ تفنگ وینچستر سوراخ سوراخ شد !

برای کی ؟ برای چی؟

برای مملکتی که هر ۱۰ سال یک بار باید انقلاب کنیم تا حقمان را بگیریم؟

برای آنها که پول مردم برایشان بازیچه است و امروز هم جان مردم؟ 

بیمارستانها زخمی های تظاهرات را رایگان مداوا میکنند. چاقو کش ها دو دسته شده اند دسته ای با بسیج و دسته ای هم با مردم. آنها برای تفریح و کتک کاری آمده اند.

سپاه می گوید صانعی میخواهد کودتا کند. خوب پس چرا تفنگ در دست شماست و نه آنها ؟

مگر کودتا با تفنگ نیست؟ چرا سایتها بسته؟ اس ام اس و اینترنت و ماهواره بسته ؟

این همه خون از آن کیست ؟

دختر عموی دوستم ؟ یا دوست پلیس من. چه فرقی دارد. کشوری که آزادی ندارد مردم به جان هم می افتند. گاه برای صف نان و گاه برای صف عقیده.

اینجا ایران من است. رنگ سبز دیروز به سرخی خون گرایید امروز.

دانشگاه شیراز ، آن اسطوره علمی حنوب کشور ، امروز غرق در دود و خون است.

تبریک میگویم به باتوم هایی که شجاعانه به صورت دخترکان نواختند. آفرین بر شما سربازان اسلام.
دل محمد (ص) شاد شد. دل امام عصر از هیجان به وجد آمد از دیدن آن همه خون.

از پرتاب دختران و پسران ایران زمین از بلندی و شکستن دست و پایشان. مبارک باد !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 10:44  توسط سعید   |