نوروز ، و امید به روزی نو
سرانجام سال سخت ۱۳۸۷ به پایان نزدیک شد. رکود اقتصادی امسال اجازه نمیدهد حال و هوای نوروز زیاد به چشم بیاید. اما بازهم امید هست. ماهی گلی هست و سفره هفت سین.
پیشتر درباره پیدایش نوروز و آیین های نوروزی نوشته بودم. همچنین نوروز و هفت سین را معرفی کردم.
اما خودم بیشتر به انتظار بهار شیراز هستم. هرچند امسال خشکسالی و بی آبی اجازه ندادند بهار شیراز خود نمایی کند.
نوروز گذشته را در جزیره تنب کوچک بودم. چه سال تحویلی داشتیم. حالا که آزاد شدم بگذارید به خودم جرئت دهم و بگویم چگونه بود.
نخستین روز سال بود ، صبح زود ما را بر سر مزار دو شهید گمنام بردند. توضیح آنکه در جزیره کوچولو و فسقلی تنب کوچک هم یکی دو تا از شهیدان گمنام جنگ را دفن کرده اند و برای انجام مراسم های مذهبی از آن استفاده
می شود.
مثل همین چیزی که حالا میخواهند در دانشگاهها درست کنند و دانشجویان مقاومت می کنند.
برای آنها که نمیدانند بگویم که من افسر وظیفه بودم و در توپخانه تنب کوچک خدمت می کردم.
خوب تحویل سال در ساعت ۹ بود. و بعد از انجام آن مراسم نوحه خوانی در ساعت ۶ اعلام کردند بروید و صبحانه تان را بخورید و ساعت ۹ برای سال تحویل به نماز خانه بیایید تا همگی مشغول عبادت شویم !
این اعلام با واکنش سربازان و افسران روبرو شد و نق زدنها و ما نمی خواهیم ها از این سو و آن سو بلند شد.
فکرش را بکنید ! سال تحویل همه دلمان میخواست لباس شخصی بپوشیم و تمیز و خوشبو دور هم باشیم. اما اینها میخواستند ما را با لباس نظامی برای نوحه و دعا ببرند.
تازه کار به همین جا هم ختم نشدو واحد جنگ نوین اعلام کردند که سر ساعت ۸:۳۰ آژیر تمرینی خواهیم داشت و همه رزمندگان (!) باید با ماسک و سایر تجهیزات تمرین های لازم را انجام دهند.
ما که نرفتیم.
خودمان هر چه در سنگر داشتیم جمع کردیم. من یک صدف بزرگ آوردم و سکه هایم را در داخل آن گذاشتم. شمع های رنگی کوچولو هم داشتم. علاوه بر آن شمع های بزرگ که برای مواقع قطع برق استفاده می شود هم روی همان صدف روشن کردیم.
از تدارکات هم یک آیینه گرفتیم.
هرکس هم شکلات و آجیل و تخمه داشت رو کرد. کم سفره مان رنگین شد. از هفت سین فقط سیب داشتیم. آنهم یک دانه !
سفره ای رنگی و شاد برای سربازانی که فرسنگها دور از خانه بودند. هرچه اسپری و عطر داشتیم به خودمان زدیم. حتی صورتمان را هم اصلاح کردیم. میدانید که این کار در سپاه ممنوع است و سرباز باید ریش داشته باشد.
خلاصه سرتان را درد نیاورم. ساده بود اما شاد بود. در آن سنگر نمور و تنگ و تاریک جزیره از صمیم قلب دعا کردیم نوروز بعدی را در خانه خودمان و نزد عزیزانمان باشیم.
روبوسی کردیم و کلی شاد بودیم.
اینها را مینویسم چون میدانم یک روز فراموشم می شوند. اما شما فراموش نکنید.
شما هم نوروز امسال را وقتی شاد هستین به یاد کسانی هم باشید که فرسنگها از خانه شان دورند. فقط پلیس ها و پزشکان و آتش نشانان نیستند.
سربازانی هم هستند نوجوان و پر آرزو. خیلی هایشان یار و دلدار دارند. اما فرسنگها دور از خانه و کاشانه. در جزیره ها ، در مرزها جاهایی که نه آب هست و نه آبادی نه تلفن و نه نامه.
و در هرجایی که پرچم سرزمین ایران برافراشته است.
در همین رابطه : اردیبهشت شیراز و نمایشگاه گل و گیاه شیراز را هم ببینید.
در قسمت بعدی درباره سفر به شیراز خواهم نوشت. سفر نوروزی به شیراز را یادتان باشد.