تبليغاتX
من و باورهایم

 ساعت قدیم ؛ ساعت جدید

> آقا ساعت چنده ؟
>> ده و بیست.
> قدیم یا جدید ؟

وای که چقدر اعصابم خورد میشد وقتی خرداد و مرداد بود یکی می گفت قدیم یا جدید.

بهر حال مردم کم کم عادت کردند و این قدیم و جدید فراموش شد.

تا اینکه یک آدم جدید با فکر قدیم گفت ساعت عوض نشه !

اما یکسال نشد و بعدش دوباره شد و همین شد و نشد ها دوباره فیلم کرد ملت رو که آقا جدید یا قدیم ؟

اما شاید جالب باشه بدونین که جابجایی ساعت ۱۰۱ سال پیش اولین بار در بریتانیا انجام شد.

و درست یک قرن بعد از آن بین مجلس و دولت ایران بر سر مفید بودن آن مجادله در گرفت.

 استفاده بیشتر از روشنایی روز و عادت دادن مردم به یک ساعت زودتر بیدار شدن دلیل اصلی این مساله در همه جای دنیاست. در بریتانیا از سال ۱۹۰۸ به مدت دو ساعت وقت تابستانی جابجا
می شود.

تاثیر این کاهش مصرف انرژی بویژه در بخش روشنایی در مجموع جهان عدد هنگفتی است.

در انگلستان در اخرین یکشنبه ماه مارس و آخرین یک شنبه ماه اکتبر زمان جابجایی است. در ایران به مدد تقویم بی نظیر باستانی ایرانی ، دقیقا در زمان اعتدال بهای و پاییزی این اقدام انجام می شود.

دسته : تغییر ساعت تابستانی و زمستانی ، صرفه جویی در مصرف انرژی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 17:54  توسط سعید   | 

 تنب

پیش از این برایتان از جزیره تنب کوچک نوشته بودم.

زمان همیشه کوتاه است و زمانی فرصت ما به پایان میرسد که فکر میکنیم هنوز خیلی مانده. اما برای یک بار هم که بود باورم شد که روزهای سخت تبعید من به جزیره پرت و دور افتاده تنب کوچک به پایان خودش نزدیک شده.

رفتم و گوشه کنار جزیره را دیدم. هرجایی که فکر میکردم ارزش دیدن دارد. اما مگر آن چزیره چقدر جا داشت ؟ وقتی آنجا هستی یک آدم دیگری می شود.

آخرین روز ، آخرین طلوع و وقت تمام.

داشتم آزاد می شود. انتخاب تلخی بین آزادی و آزادی. و چه تناقض موهومی است که تو از آزادی خود در جزیره دست می شکی تا رها شوی.

با خود گفتم : {

خدا نگهدار.

خدا نگهدار ای آسمان پر ستاره شب. و تو ای اخترک رها در کنج کهکشان خلیج پارس.

صخرخ هایت را ، طلوع و غروب بی همتایت را ، تو بگو. به که بسپارم ؟

۳۰۰ روز این کنج دورافتاده از سرزمینم ، خانه ام بود.

دوستت دارم

کوتاه باد دست بیگانه. بریده باد پایی که قدم بر خاکت به ستم نهد. زنده و جاوید باد طلوع مهر خاوران بر خاک پاک این سرزمین.

تنب کوچک ، دوستت دارم.

}

دلم تنگ است. تنگ از این همه بی داد.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 12:51  توسط سعید   | 

 نوروز 1388

نوروز ، و امید به روزی نو

 سرانجام سال سخت ۱۳۸۷ به پایان نزدیک شد. رکود اقتصادی امسال اجازه نمیدهد حال و هوای نوروز زیاد به چشم بیاید. اما بازهم امید هست. ماهی گلی هست و سفره هفت سین.

پیشتر درباره پیدایش نوروز و آیین های نوروزی نوشته بودم. همچنین نوروز و هفت سین را معرفی کردم.

اما خودم بیشتر به انتظار بهار شیراز هستم. هرچند امسال خشکسالی و بی آبی اجازه ندادند بهار شیراز خود نمایی کند.

نوروز گذشته را در جزیره تنب کوچک بودم. چه سال تحویلی داشتیم. حالا که آزاد شدم بگذارید به خودم جرئت دهم و بگویم چگونه بود.

نخستین روز سال بود ، صبح زود ما را بر سر مزار دو شهید گمنام بردند. توضیح آنکه در جزیره کوچولو و فسقلی تنب کوچک هم یکی دو تا از شهیدان گمنام جنگ را دفن کرده اند و برای انجام مراسم های مذهبی از آن استفاده
می شود.

مثل همین چیزی که حالا میخواهند در دانشگاهها درست کنند و دانشجویان مقاومت می کنند.

برای آنها که نمیدانند بگویم که من افسر وظیفه بودم و در توپخانه تنب کوچک خدمت می کردم.

خوب تحویل سال در ساعت ۹ بود. و بعد از انجام آن مراسم نوحه خوانی در ساعت ۶ اعلام کردند بروید و صبحانه تان را بخورید و ساعت ۹ برای سال تحویل به نماز خانه بیایید تا همگی مشغول عبادت شویم !

این اعلام با واکنش سربازان و افسران روبرو شد و نق زدنها و ما نمی خواهیم ها از این سو و آن سو بلند شد.

فکرش را بکنید ! سال تحویل همه دلمان میخواست لباس شخصی بپوشیم و تمیز و خوشبو دور هم باشیم. اما اینها میخواستند ما را با لباس نظامی برای نوحه و دعا ببرند.

تازه کار به همین جا هم ختم نشدو واحد جنگ نوین اعلام کردند که سر ساعت ۸:۳۰ آژیر تمرینی خواهیم داشت و همه رزمندگان (!) باید با ماسک و سایر تجهیزات تمرین های لازم را انجام دهند.

ما که نرفتیم.

خودمان هر چه در سنگر داشتیم جمع کردیم. من یک صدف بزرگ آوردم و سکه هایم را در داخل آن گذاشتم. شمع های رنگی کوچولو هم داشتم. علاوه بر آن شمع های بزرگ که برای مواقع قطع برق استفاده می شود هم روی همان صدف روشن کردیم.

از تدارکات هم یک آیینه گرفتیم.

هرکس هم شکلات و آجیل و تخمه داشت رو کرد. کم سفره مان رنگین شد.  از هفت سین فقط سیب داشتیم. آنهم یک دانه !

سفره ای رنگی و شاد برای سربازانی که فرسنگها دور از خانه بودند. هرچه اسپری و عطر داشتیم به خودمان زدیم. حتی صورتمان را هم اصلاح کردیم. میدانید که این کار در سپاه ممنوع است و سرباز باید ریش داشته باشد.

خلاصه سرتان را درد نیاورم. ساده بود اما شاد بود. در آن سنگر نمور و تنگ و تاریک جزیره از صمیم قلب دعا کردیم نوروز بعدی را در خانه خودمان و نزد عزیزانمان باشیم.

روبوسی کردیم و کلی شاد بودیم.

اینها را مینویسم چون میدانم یک روز فراموشم می شوند. اما شما فراموش نکنید.
شما هم نوروز امسال را وقتی شاد هستین به یاد کسانی هم باشید که فرسنگها از خانه شان دورند. فقط پلیس ها و پزشکان و آتش نشانان نیستند.

سربازانی هم هستند نوجوان و پر آرزو. خیلی هایشان یار و دلدار دارند.  اما فرسنگها دور از خانه و کاشانه. در جزیره ها ، در مرزها جاهایی که نه آب هست و نه آبادی نه تلفن و نه نامه.
و در هرجایی که پرچم سرزمین ایران برافراشته است.

در همین رابطه : اردیبهشت شیراز و نمایشگاه گل و گیاه شیراز را هم ببینید.

در قسمت بعدی درباره سفر به شیراز خواهم نوشت. سفر نوروزی به شیراز را یادتان باشد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 18:57  توسط سعید   |