تبليغاتX
من و باورهایم

 سیر مطالعاتی

وقتی داشتم برای ماههای متوالی به اجبار از تمدن دور می شدم دوست دانایی به من پیشنهاد کرد که یک سیر مطالعاتی برای خودم بسازم.

من نیز در آغاز با خواندن چند داستان قدیمی که سالها در قفسه کتابهایم چشم به راه مانده بودند شروع کردم. وقتی در پایان آن روزها به سیر مطالعاتی و نوشته هایم  بعد از آن مطالعات فکر کردم پی به موضوع ارزشمندی بردم.

تنها یک کتاب نیست که تفکر آدمها را شکل میدهد.
سیر مطالعاتی واینکه از کجا آغاز کنیم و به کجا برسیم به مراتب مهم تر و سرنوشت ساز تر است.

شهر طلا و سرب شروع مطالعات من در آن زمان و مکان خاص بود.
در پی آن قلعه حیوانات جورج اورول و 1984 از همان نویسنده را خواندم. میرا ی کریستوفر فرانک گزینه بعدی بود.


تا همین جا را داشته باشید تا من بگویم بعد از آن زبان انگلیسی و مطالعات تخصصی گزینه های بعدی بودند که دست کم باعث شدند بخشی از دانسته هایم بازیابی شوند.
البته دو کتاب معروف جک لندن یعنی سپید دندان و آوای وحش را هم پس از 14 سال بازخوانی کردم. اینبار با درکی جدید.سیر مطالعاتی


اماهمان سری تصادفی که از " شهر طلا و سرب " شروع شد و به میرا ختم گردید تاثیر خودش را روی من گذاشت.
گرچه من به تصادف این کتابها را انتخاب کردم اما همه آنها موضوع مشترکی داشتند.


خودکامگی اجتماعی انسان و خطر پیدایش یک نظام توتالیتر شکست ناپذیر و سرسخت.
نظامی که در تمام ارکان و اجزای زندگی خصوصی افراد مداخله کند ، دقت کنید که در 1984 همه مردم در خانه هایشان اسکرین دارند که یک تلویزیون دوطرفه است.
یعنی هم شما میبینید و هم آنها شما را میبینند. یا در میرا دیوار خانه ها شفاف است.
این تصور و رویای وهم آور (Eerie)  خطر مهمی را گوشزد می کند که اگر بخواهیم آن را جدی بگیریم باید قید خیلی چیزها را بزنیم.


از موضوع دور نشوم.
سیر مطالعاتی خود را آگاهانه و زیرکانه برگزینید.
در تکنولوژی میانبر بزنید اما در علم نه ! پایه های دانش و اصول موضوعه را دست کم نگیرید. چه در ریاضیات و علوم طبیعی و چه در فلسفه و علوم انسانی.

در همین رابطه :

میرا
قلعه حیوانات و کتاب 1984 از جورج اورول
و استبداد زدگی از نوع مزمن را هم ببینید.

دسته : شهر طلا و سرب ، قلعه حیوانات و ۱۹۸۴ جورج اورول ، نقد و بررسی سیر مطالعاتی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 23:59  توسط سعید   | 

 خوشبختی از نوع 1984

من خیلی خوشبختم
امشب خیلی راحت به اینترنت وصل شدم
حدود بیست بار بیشتر با موبایل کلنجار رفتن لازم نشد
مخابرات میگوید فعلا ADSL خبری نیست. چون فکر نمیکردند این تعداد خط لازم باشد و لذا فعلا ظرفیت و کابل ندارند.
من چکار کنم ؟
صبر کنید !
ایران بهشت کسانی است که با دمپایی پشت موتور گشاد گشاد می نشینند و گاز میدهد و صداهای لطیف برای خواب مردم تولید میکنند.
حالا که اینترنت (ظاهرا) وصل شده  یاهو مسنجر وصل نمی شود.
دلیلش واضح است سرعت نزدیک به صفر. کمتر از آنکه مسنجر بتواند راحت باز شود.
هیچ صفحه ای باز نمی شود. چقدر توقع دارم نه؟ صفحه میخواهی چکار ؟
نصفه شب است.
یک ماشین با آهنگ رپ کوچه را به سلطه خود در می آورد. واقعا مردم ایران آزادی مطلق دارند.
آزادی مردم آزاری در هیچ جای دنیا نیست.
آزادی به خطر انداختن جان مردم و پا برهنه پشت ماشین نشستن فقط در ایران عزیز میتواند باشد.

امشب آقای ابطحی می گفت که زندان خیلی خوب است. داشتم فکر میکردم زندانهای ایران اگر به دنیا معرفی شوند میتوانند زمینه جذب گردشگر را فراهم کنند.
خیلی ها ممکن است مثل آقای ابطحی اول فکر کنند که زندان بد است اما بعدا متوجه شوند که زندان خیلی هم خوب است.
موتور خوب است
صدای گوش خراش موزیک خودرو خوب است
زندان هم خیلی بهتر تر است.
باید باور کنم من هم خوشبخت ترین شهروند دنیا هستم.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 0:3  توسط سعید   | 

 عفریت مرگ

عفریت مرگ

در افسانه هاشنیده بودیم که عفریت مرگ بر آسمان دهکده ای ظاهر می شود.

یکان یکان مردم را می کشد. آسمان تیره و زمین مه آلوده و زمین و زمان خاکستری رنگ.

امروز عفریت مرگ و نیستی بر آسمان کشور کهنسال آریایی پدیدار گشته. از آسمان دهگان دهگان جنازه میبارد و از پستو ها جنازه برون می آید.

آه که بالاتر از سیاهی خاکستری است.

اما هنوز در گهواره پسری سکوت سنگین دهکده را می شکند.

پهلوانان دهکده ، پشت در پشت هم اما ایستاده اند.

نمی خواهند گذاشت ابلیس پیروز مست سور عزار مردم دهکده را بر سفره بنشیند.

بوی کباب قناری بر آتش سنبل و سوسن دهکده مه گرفته را در مینوردد. عفریت مرگ در آسمان جولان میدهد و قهقهه میزند.

امید

 دلهای مردم ده همه باهم است. دشنه امید در دل اهریمن فرو می کنند.

شعری از مهدی اخوان ثالث مناسب این حال خود یافتم.

 هوا سرد است و برف آهسته بارد

ز ابری ساکت و خاکستری رنگ

زمین را بارش مثقال ، مثقال

فرستد پوشش فرسنگ ، فرسنگ

سرود کلبه ی بی روزن شب

سرود برف و باران است امشب

ولی از زوزه های باد پیداست

که شب مهمان توفان است امشب

دوان بر پرده های برفها ، باد

روان بر بالهای باد ، باران

درون کلبه ی بی روزن شب

شب توفانی سرد زمستان

آواز سگها

زمین سرد است و برف آلوده و تر

هواتاریک و توفان خشمناک است

کشد – مانند گرگان – باد ، زوزه

ولی ما نیکبختان را چه باک است ؟

کنار مطبخ ارباب ، آنجا

بر آن خاک اره های نرم خفتن

چه لذت بخش و مطبوع است ، و آنگاه

عزیزم گفتم و جانم شنفتن

وز آن ته مانده های سفره خوردن

و گر آن هم نباشد استخوانی

چه عمر راحتی دنیای خوبی

چه ارباب عزیز و مهربانی

ولی شلاق ! این دیگر بلایی ست

بلی ، اما تحمل کرد باید

درست است اینکه الحق دردناک است

ولی ارباب آخر رحمش اید

گذارد چون فروکش کرد خشمش

که سر بر کفش و بر پایش گذاریم

شمارد زخمهایمان را و ما این

محبت را غنیمت می شماریم

2

خروشد باد و بارد همچنان برف

ز سقف کلبه ی بی روزن شب

شب توفانی سرد زمستان

زمستان سیاه مرگ مرکب

آواز گرگها

زمین سرد است و برف آلوده و تر

هوا تاریک و توفان خشمگین است

کشد – مانند سگها – باد ، زوزه

زمین و آسمان با ما به کین است

شب و کولک رعب انگیز و وحشی

شب و صحرای وحشتناک و سرما

بلای نیستی ، سرمای پر سوز

حکومت می کند بر دشت و بر ما

نه ما را گوشه ی گرم کنامی

شکاف کوهساری سر پناهی

نه حتی جنگلی کوچک ، که بتوان

در آن آسود بی تشویش گاهی

دو دشمن در کمین ماست ، دایم

دو دشمن می دهد ما را شکنجه

برون : سرما درون : این آتش جوع

که بر ارکان ما افکنده پنجه

دو … اینک … سومین دشمن … که ناگاه

برون جست از کمین و حمله ور گشت

سلاح آتشین … بی رحم … بی رحم

نه پای رفتن و نی جای برگشت

بنوش ای برف ! گلگون شو ، برافروز

که این خون ، خون ما بی خانمانهاست

که این خون ، خون گرگان گرسنه ست

که این خون ، خون فرزندان صحراست

درین سرما ، گرسنه ، زخم خورده ،

دویم آسیمه سر بر برف چون باد

ولیکن عزت آزادگی را

نگهبانیم ، آزادیم ، آزاد

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 12:59  توسط سعید   |