تبليغاتX
من و باورهایم
 
اینجا وبلاگ رسمی من و جایی برای گفتن حرفها ، باورهاو اندیشه های من است.
 
قبلا نوشته بودم که هوا سرد شده. آنقدر سرد که به خواب زمستانی بروم. و منظورم سرمای آذر و دی کرمانشاه بود. در باره کرمانشاه هم نوشتم.

حالا ولی دیگر هوا گرم شده میخواهم درباره جزیره ای بنویسم که در آن زندگی می کنم. تنب کوچک !

 جزیره ای سه گوش و کوچک در قلب خلیج فارس. در نیمه راه امارات و ایران است و در قلمرو سرزمین جاویدان ایران قرار دارد. تنب بزرگ بیش از ۱۰کیلومتر مربع مساحت دارد. دارای شهرک و امکانات گوناگون اقامتی ، بهداشتی و نظامی است.

اما تنب کوچک یک جزیره مطلقا نظامی است. اما زیبایی های آن هر تازه واردی را به این رویا می‌برد که ایکاش تنب کوچک یک جزیره توریستی می بود. جزیره ای بدون وسیله نقلیه ! چون میتوان همه جای آنرا پیاده گشت زد ، در سواحل آن از آفتاب طلوع و غروب بهره برد و به ماهیگیری و قایق سواری پرداخت.

اما فعلا تنب کوچک مملو از جنگ افزار ها و سربازانی است که مدافعان خلیج فارس نام دارند.

بسیاری (از جمله خودم) فکر می کنند که اگر اینجا یک مکان گردشگری بود امنیت آن هم بیشتر می‌شد. چند هتل و تفریگاه با انبوهی از گردشگران که یک پرچم سه رنگ ایران هم نشانه هویت و حاکمیت جزیره می شد.

اما به قول ظریفی فعلا جاهای آباد مملکت رو کسی بازدید نمیکنه تا نوبت به این جزیره بی آب و علف برسه. و خوب با این وصف همون بهتر که فعلا نظامی باقی بمونه.

اما در مورد تنوع زیستی جزیره تنب کوچک :
ساکنان این جزیره چند نوع گیاه علفی هستند و درخت اکالیپتوس و پنبه هم به تازگی در آن کشت شده اند. پنبه را به گمانم بازرگانانی آورده اند که تجارت پنبه می کرده و از این جزیره در گذشته برای بارآنداز استفاده می کردند.

درخت اکالیپتوس هم برای سادگی کشت آن و تامین سایه توسط نظامیان کشت شده است.

بدیهی است که هرجا بار انداز تجارتی لنجها (کشتی های کوچک چوبی) باشد موش هم پیدا می شود. موشهای کوچک سفید که برای مبارزه با آنها ، نظامیان دست به دامان گربه ها شده اند.

مگس ، گنجشک و یک نوع بلبل گرمسیری خاکستری هم در جزیره فراوانند. سار و شانه به سر (هدهد) هم یکی دوبار دیده ام.

غیر از اینها یکی دو نوع سوسک هم میتوان در جزیره یافت. یکی دو متر که زمین را بکنی آب دریا پیدا می شود. چون برخی از قسمتهای جزیره هم سطح دریا و دست بالا ، یک متر ارتفاع دارند.ناو جنگی آمریکا مرتفع ترین نقطه هم تپه ای است در سمت شمالغربی به ارتفاع ۳۵ متر. این تپه مشرف به آبراه بین المللی است و از آنجا میتوان عرشه همه کشتی هایی که به خلیج پارس وارد می شوند را دید زد !

ناوهای جنگی کشور های مختلف مثلا آمریکا و فرانسه از همین مکان عبور می کنند.
چون در واقع عمیق ترین نقطه است و غیر از آن راهی نیست !

تا مرخصی بعدی شما را به خیر و ما را به سلامت . چون در جزیره همه چیز ممنوع است :
تلفن همراه ، شطرنج ، رادیو ؛ دستگاه پخش موسیقی و ... چه رسد به اینترنت و وبلاگ !

نوروز در جزیره تنب را هم ببینید !

جزیره و جزایر سه گانه خلیج پارس و دریای عمان مانند تنب کوچک و بزرگ و بوموسی یا ابو موسی ایران و امارات جنگ برسر جزایر سه گانه جنگ . جنگ ایران و آمریکا در خلیج پارس درگیری دریایی ناوگان دریایی

  نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 8:32  توسط سعید پوردلیر  | 
قول داده بودم درباره کرمانشاه و زیباییهایش بنویسم.
اما به محض بازگشت روانه گورستان شدم برای تشییع جنازه دو دوست جوان و پس از آنهم روانه جزیره تنب شدم برای ادامه خدمت (ای گچ بگیرند این پارتی ما رو).

اما بذارین بگم از جزیره کوچولوی تنب. یک دژ جنگی در قلب خلیج پارس که ایکاش یک جزیره گردشگری بود. سواحل دیدنی آن هم از نوع شنی هستند و هم صخره ای. ایده آل برای استراحت و تجدید قوا. ماهی گیری هم که همیشه هست. گاهی دریا چنان آرام است که امواج آن کمتر از ۱۰ سانتی متر هستند وگاه چنان خروشان که بیشتر از ۱۰ متر !

تنوع گیاهی و جانوری آن بسیار محدود است. گنجشک مگس و دو سه نوع گیاه.

فعلا این چند خط را داشته باشید که من زنده ام. تا بعدا مفصل بنویسم. !

جزایر ایرانی خلیج فارس تنب کوچک خلیچ پارس

  نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 21:11  توسط سعید پوردلیر  | 
قول داده بودم از شهر کرمانشاه برایتان بنویسم.
شهری که عمیقا احترام مرا برانگیخته.

گرچه زمان کوتاهی را در میان مردم آن شهر بودم اما چیزهایی نظرم را به خود جلب کرد که عمیقا احترام بر انگیز بود.مردم کرمانشاه (بدون تعارف و گزافه) بسیار میهمان نواز هستند. در برخورد با دانشجو یا سرباز یا مسافر نهایت کمک و توجه را به خرج می دهند.

مردم کرمانشاه
اولین چیزی که در چهره آن مردم نظرم را جلب کرد لبخند و بشاش بودن آنهاست. گرچه چهره خشن فقر همه جا را فرا گرفته و اهالی آن شهر به وضوح از نظر مالی وضع درخشانی ندارند اما انگار سرسختی و سختکوشی مردم کرد اجازه نداده مشکلات و فقر خند از لب و شادی از دلشان برباید.
موضوع دیگر دختران زیبای کرد هستند که نمونه اصیل یک زن ایرانی هستند.شهر کرمانشاه

همانطور که نام شیراز با حافظ و سعدی گره خورده ، نام شهر کرمانشاه نیز با تاق بستان همراه است.
تاق بستان یک اثر تاریخی زیبا مربوط به دوره ساسانیان است ، که در دل کوه کنده شده.
ببینم ، بیستون ، تاق بستان و سرانجام قصر شیرین شما را به یاد چه می اندازد ؟
بی درنگ خواهید گفت داستان خسرو و شیرین و ماجرای عشق فرهاد کوهکن.
هنوز هم رهگذارن عاشق در تاق بستان ، گوشهایشان را برای شنیدن صدای تیشه های فرهاد تیز می کنند.

سوغات کرمانشاه
سوغات کرمانشهاه هم در درجه اول شگفتی است.
شگفتی از آشنایی با مردمی اصیل ، خونگرم ، سرسخت و آداب و رسومی که در شهرهای بزرگ دیگر خبری از آنها نیست.
لبخندهای دائمی مردم در جاهایی مثل تهران جای خود را به ترشرویی و ابرو در هم کشیدن داده.
اما مردم شهر سرد و کوهستانی کرمانشاه هنوز دلهایی گرم دارند.
سوغات های دیگری که در کرمانشاه میتوان خرید ، نان برنجی و نان خرمایی و نان یوخه (معروف به کاک تخم مرغی) هستند.
اگر سری به کرمانشاه زدید تارکه بازار را فراموش نکنید. لباس و پارچه های رنگارنگ را میتوانید به قیمت مناسب خریداری کنید.
بازار ارگ هم مرکز خرید لوکس و امروزی آن شهر است.

سفر من به پایان رسید و من بازگشتم با خاطره های تلخ و شیرین از خواب زمستانی.
خاطره هایی که گذر زمان آنها را کمرنگ می کند اما پاک نمیکند.
خاطرات جناب سروان غلامرضا حیدریان و فریبرز اربابی.
خاطرات ستوان کیخسرو ذوالفقاری که مدام صدا میزد : بدو پسر ..!  تک نزن پسر !
و خاطرات 120 یار مهربان که هیچ بدی از آنها ندیدم.

آثار تاریخی ، باستانی و اماکن دیدنی شهر کرمانشاه . مردم کرد تاق بستان گردشگری استان کرمانشاه طاق بستان. پادگان شهدا کرمانشاه آموزشی سربازی ایران

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 14:3  توسط سعید پوردلیر  | 

 هوا سرد شده
آنقدر سرد که کم کم زمان خواب زمستانی فرا می رسد.
پاییز فصل غریبی است. همه چیز رنگ می بازد. دلم میخواست نخوابم.
دلم میخواهد بیدار بمانم ، اما اجبار است. قانون است. باید بخوابی. برای کشورت . بخاطر همین قدیمی ها به خواب زمستانی می‌گفتند اجباری!
اما امروزه می گویند خدمت مقدس سربازی.
ای کاش می گفتند برای کشورت بیدار بمان.

دو ماه پیش رو را شاید چیزی ننویسم. آبان و آذر. شاید هم دست بالا یکی دو مطلب کوتاه. کسی چه می‌داند.
سعی می کنم یادم بماند. که بودم و باورهایم چه بود.
شما هم کمکم کنید. تنهایم رهایم نکنید. نگذارید مثل داستانها بشود و زمانی که از خواب زمستانی بیدار شدم ، یک موجود دیگری بشوم.

درضمن چنانچه از خارج از کشور این وبلاگ را می خوانید لطفا برایم پیام بگذارید. ممنون
پیام شما نمایش نمی شود.

 پیروز باشید و سر فراز

  نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 13:31  توسط سعید پوردلیر  | 
بازی با واژه ها ،  مشاعره و پاسخ شاعران به همدیگر در ادبیات ایران زمین سابقه ای بس کهن دارد.
اما در این میان شوخی مردم عادی با اشعار نامداران نیز گهگاه به این بازی اضافه می شود.

دستکاری شعر ها با مضامین مدرن معمولا به قصد شوخی انجام می شود. در مورد اینکه اینکار درست است یا نه و آیا به ادبیات پارسی صدمه میزند یا نه نظر تخصصی ندارم چون تخصص من ادبیات نیست.
اما به عنوان یک شهروند معمولی و مصرف کننده قند پارسی ( ادبیات لطیف و شیرین ایران زمین) فکر می کنم که این شوخی ها جزء ادبیات عامیانه هستند و همیشه بوده و خواهند بود و کسی هم نمیتواند جلوی آن را بگیرد.

لطمه واقعی به ادب و فرهنگ ایران زمین زمانی می‌خورد که کودک این سرزمین به جای مضامین حکمت آموز و نغز و نفیس شعر سعدی ، مولوی ، شهریار و ... صدها شاعر با نام و نشان دیگر مجبور است  داستانهای صد من یک غاز کتاب فارسی ( بخوانیم تاریخ ادیان) را از بر کند و یا کودک آذری زبان به جای منظومه نفیس و غرور آفرین شهریار ، نامه کودک فلسطینی را بخواند.

بهر حال ببینیم پیام گیر شعرای مختلف با چه شعری از شما میخواهند پیام بگذارید ؛
 اما نه ! اجازه بدهید ببینیم شاعران با وجود صدها سال فاصله تاریخی با هم چه نجوا کرده اند :

حافظ فرمود :
دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند
 گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند  (۷۰۰ سال پیش)

ملک الشعرای بهار پرسید :
در میخانه نبود بسته چرا حافظ گفت؟
دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند؟  (قرن گذشته)

شهریار پاسخ داد :
در میخانه نبود بسته ولی حرمت می
واجب آمد که ملائک در میخانه زدند (معاصر)

قسمت طنز ماجرا را در ادامه مطلب بخوانید  شوخی با شعرا

دسته :طنز در  ادبیات پارسی شوخی با شعرا در ایران و  اشعار طنز در ادبیات فارسی مقاله های مجانی


ادامه مطلب
  نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 20:40  توسط سعید پوردلیر  | 
چند رباعی از شیخ ابو سعید ابوالخیر مهنه ای

قدیمی ترین شعری که از جمله رباعیات شیخ ابو سعید ابوالخیر به خاطرم راه یافت رباعی عاشقانه زیر بود:

در دیده بجای خواب آب است مرا    زیرا که به دیدنت شتاب است مرا

گـویند بخواب تا بخوابش بینی    ای بیخبران چه جای خواب است مرا

ساده و عمیق در خور ذهن نوجوانی ۱۴ - ۱۵ ساله. خیلی سریع از بر شدم. گاه فکر میکنم که شاید تشابه اسمی من و شیخ او سعید ابوالخیر باعث علاقه من به او باشد ، اما نه . رباعی های او تنها پلی شد برای ارتباط با اندیشه های متعالی و خردمندانه این عارف بزرگ اسلامی.

طریقت شیخ بوسعید پرهیز از تصوف و گوشه نشینی و طرد دنیا پرستی و ظاهر پرستی است. شیخ همانگونه که دنیا پرستان را به دیده نکوهش می نگرد ، صوفیان و گوشه نشینان را نیز همان اندازه ملامت می کند. آنچه در کیفیت زندگانی شیخ ابو سعید مرا سخت مجذوب میکند نشست و برخاست و گفتگوی سرشار از متانت و ادب اوست با فقیهان و مدعیان و همزمان پند آموختن از اراذل و قمار بازان!

مدعی شیخ را پیامی فرستاد که مثل من به تو مانند یک دانه ارزن است به یک ظرف پر ارزن !
و شیخ پاسخ فرستاد : که فلانی ! همان یک دانه ارزن هم تویی ! ما هیچ نیستیم. برای درک این پیغام سربسته رباعی زیر را که شیخ ابو سعید در وصف حال منصور حلاج سروده نقل میکنم :

منصور حلاج آن نهنگ دریا   کز پنبه تن دانه جان کرد جدا

روزی که انالحق به زبان می آورد   منصور کجا بود(؟) خدا بود خدا

هیچ نبودن یعنی خدایی بودن یعنب فنایی بودن. شیخ در نکوهش رفتار صوفیانه و ترک دنیا می گوید رهرو آن است که با خلق خدا بنشیند ، با آنان بخورد و بیاشامد و گشنی کند و در یک کلام زندگی کند. مانند یک انسان. اما شریف، اما عمیق.شیخ ابو سعید ابولخیر

شیخ روزی با شاگردان در راه به دسته اراذل و اوباش رسید. دید ایشان یکی را بر دوش گرفته و می آوند. پرسید کیست : گفتند رییس قمار بازان !
شیخ گفت چگونه امیر شدی؟ و پاسخ شنید : راست باختن و پاک باختن.

و شیخ ندا داد ! راست باز و پاک باز و امیر باش !

رباعیات عاشقانه شیخ ابو سعید که نگاهی بسیار عاشقانه و زمینی دارند نیز در کنار رباعیات غنی و سرشار از معانی عمیق عرفانی وی ، لطافت بی همتایی به کلام او داده اند. برای نمونه ؟

ای دلبر ما مباش بی دل بر ما    یک دلبر ما به که‌دو صد دل بر ما
نه دل بر ما دلبر اندر بر ما    یا دل بر ما فرست یا دلبر ما

کتاب « اسرار توحید » در وصف زندگانی و شرح حال شیخ ابو سعید نوشته شده. سال گذشته برای خرید به نمایشگاه کتاب رفتم. به قدری گران بود که پولم نرسید !
چندی پیش هم به دنبال رباعیات وی اینترنت را جستجو کرد. سایت یقین مجموعه ارزشمندی از این رباعیات را برای دانلود قرار داده بود که با پیغام زیر روبرو شدم :
مشترک گرامی دسترسی به ...

خوب تنها رباعیات شیخ ابو سعید نیست که برای سلامت اخلاقی جامعه فیلتر شده. کلمه های زیر همگی فیلتر هستند : عشق ، عاشقی و ...

در همین رابطه:

دسته : شیخ ابو سعید ابولخیر رباعیات شاعر عارف شيخ ابو سعيد ابوالخير عرفان نوشته های عرفانی عاشقانه. بوسعید مهنه یا میهنی.

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 18:50  توسط سعید پوردلیر  | 
امروز به گمان ظنی دچار شدم.

باید اعتراف کنم گمان سراسر وجودم را چنان فرا گرفت
که اندیشه ام را منسوخ ساخت و در خیال شروع به بافتن و بافتن کردم.
گمانی که ساعتی بعد باطل شد و با خودش همه بافته ها و ظن ها را برد.
و من ماندم و شگفتی آن همه خیال باطل.

پیشتر نیز گفته ام
گمان ظنی  آفت نگرش علمی و آزاد است .
و تصورات تعصب آلود ذهنی که بدون پایه علمی و غیر مستند هستند زمانی خطر ناک تر می شوند که با پیشداوری و قضاوت یک سویه نیز همراه شوند.
گمان ظنی ، پیشداوری ، قضاوت ارزشی و تفکرات بی پایه ذهنی گاه چنان واقعی و منطقی به نظر می‌آیند ، که توان هرگونه آزاد اندیشی را از انسان می گیرند.

باز هم تکرار می کنم:
برای رهایی از تعصب ، نقد و سنجش بی رحمانه همه باورهای کهنه ، گام نخست است. اما نه یک بار بلکه هر بار. نقد منصانه ای که بار آن بر دوش عقل نقاد خود بنیاد است و نه شنیده ها و آموخته های بدیهی انگاشته.

به خدا و خرد پناه می برم از شر اندیشه های کور و آرزوی همنشینی خرد و خرد ورزان را باز در دل می پرورانم که به قول حافظ :

دل که آیینه صافی است غباری دارد
از خدا می طلبم صحبت روشن رایی

مقوله : شخصی ـ عاطفی - دسته : گمان ذهنی و ظنی پیشداوری و سو ظن عشق محبت اعتراف عرفان

  نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 10:18  توسط سعید پوردلیر  | 

دیروز تولد وبلاگم بود. یک ساله شد. این اولین وبلاگی بود که من در اون - تلاش کردم - خود خودم باشم. سعید پوردلیر باشم. با همه اندیشه ها و آرزوهام. یکسال پیش نوشته هایی رو شروع کردم که برام سوال شده بودند. از غرور ، از عشق و از خیلی چیزای دیگه.

بگذارین حرف رو کوتاه کنم و فهرستی از نوشته‌هام رو اینجا بذارم. دست کم یادگاری میشه واسه خودم. که هر وقت خواستم نگاهی بندازم به آنچه که در یکسال گذشته بر من گذشت.

فهرست موضوعی نوشته ها

شیراز نوشته ها

فرهنگی ؛ سیاسی ؛ تاریخی

علمی ؛ پژوهشی ؛ دانشگاهی

شخصی ؛ عاطفی ؛ عرفانی

نوشته های یک سال گذشته تا مهر ماه 1385

37 تا نوشته برای یک سال ؛ اووم بدک نیست.

برای همه شما آرزوی شادکامی دارم

  نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 9:14  توسط سعید پوردلیر  | 
نبرد آغاز شد. گرچه میخواستم مثل یک جنگوی بی خاندان یا برده‌ای بی اصل و نسب ، به پیکار دنیای بی رحم بروم.
اما دنیای بی رحم پیشدستی کرده بود. شبیخون شبانه اش را سالهاست بر من و اردوی من زده است.
در راه بازگشت از خاکسپاری یک حس غریب بدرقه ام می کرد.

اگر من دلم را خاک کرده بودم ، پس این احساس از کجا می آمد؟ پس دلتنگ که بودم ؟

پشت سرم شهری بود زیبا ، با مردمانی نجیب. از آن شهر زیبا ؛ شیراز ناز دل کنده بودم.

باورش هم درناک است. یعنی قرار بود دیگر بوی بهار نارنج و یاس را نشنوم ؟ اما من که دیگر دل نداشتم ، پس نگرانی درکار نیست.
اما دلم آنجا بود. در میان باغهایی که در بهار شکوفه و در پاییز برگ نثار رهگذران می کنند.
اردیبهشت فراوانی میوه ها ، پیاده رو ها را تزیین میکند و آبان فراوانی برگها. و بوی خاک باران خورده و پاک همیشه هست.
دل خوشبختی داشتم. جایی که آرزو داشت به خاک سپرده شد. زندگی چه ارزشی دارد اگر پایان بی ارزشی داشته باشد ؟
پایان او پایان خوبی بود. اکنون خفته با هزاران رویای شیرین بهاری. در میان باغستان های سرسبز و سرو های ناز.
میتواند اردیبهشت ها از بوی هووی بهشت ، باغ ارم سرمست شود بی منت نکیر و منکر.
و در خزان برگریزان روی خاک باران خورده و زمین مخمور قدم بزند. بی دغدغه زمان و مکان.

اما من اینجا خواهم بود. در میدان نبرد. خودم هستم. یکه و تنها.
هستم ، چون بهار من اینجاست.
بهار خوبم که بوی همه یاسهای سپید  و شکوه همه سروهای ناز را در دل کوچکش نهفته دارد.
بهاری که در آغاز بهار شناختم  بامداد نهم فروردین 1383
و گرمای تابستان و سرمای زمستان را به امید لحظه دیدارش سپری کردم.
شیراز قشنگ را هم به روزی وا مینهم که پیروز بازگردم. با بهار نازنین خودم.

مقوله : عاطفی / شخصی

  نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 18:45  توسط سعید پوردلیر  | 

سر انجام دل کندم. به سادگی خاموش شدن یک لبخند روی لب.
حتی فکر هم نکردم. میدانستم دلم تنگ میشود. البته نه مثل دلتنگی های عصر جمعه.
اما یک حس غریب با من مانده.
پیشنهادهای وسوسه انگیز با وجود همه تنگناها سر انجام رشته محکم ایمانم را برید.

عجب رشته محکمی بود. شمشیر روزگار تلاشی مثال زدنی کرد تا بریدش. به نفس نفس افتاده بود.

اما برید. او پیروز شد. و من معلق میان آسمان و زمین ماندم.
نفرین به دست سرنوشت. نفرین. کاش میدانست چقدر دوستش دارم. آنسان که اگر غرورم نبود سر به خاکش می سپردم.

هنوز هم دلم آنجاست. خودم خاکش کردم. در یک مراسم خاکسپاری یک نفره ؛ اما با شکوه.
شاید حالا پوسیده باشد اگرچه می گویند دلهای عاشق نمی میرند.
کسی با من نبود. خودم تنهایی دلم را در خور یک سردار پیروز و یک قهرمان ملی چال کردم.
با همه افتخاراتش، صداقت و پاکی اش.
پیکر سردار بزرگ پر از زخم های چپ و راست بود اما لکه ای از بغض و کینه رویش نبود.
پیکر روشنش را خودم با دستهایم در آرامگاهش قرار دادم . می لرزید شاید سردش بود. شاید هم بغض کرده بود. اما نه بهتر است فکر کنم سردش بوده.
هر جا باشم به یادش هستم.
همه روزها و همه شب ها.
حالا میتوانم مثل یک جنگجوی بی خاندان و یا شاید برده ای بی اصل و نسب به جنگها بروم.
تنها تصویری از آرزو و یک غم کهنه در دوردست ترین جای آرزوهایم هنوز مانده.
شاید هنوز... کورسویی از ...

  نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 15:0  توسط سعید پوردلیر  | 
 می گویند:
عشق و شعور و اعتقاد ، کالای بازار کساد

دیر زمانی است که عشق و شعور و اعتقاد خریداری ندارد.
عشق بورزی می گویند نادانی ، شعور بکارببندی می گویند نان نشد ، و اعتقاد داشته باشی می گویند ساده ای.

اما من خریدارم.
یک ارزن عشق ، یک جو شعور و یک مثقال اعتقاد خریداریم.
به هر بهایی که باشد.

معنای عشق ، شعور و اعتقاد هنر فرهنگ شعر عرفان ایرانی

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 12:7  توسط سعید پوردلیر  | 

شعر مرداب،  پیشکش به او که دوستش دارم. ساده و عمیق

از پرده پا بیرون منه خجلت مده مهتاب را

برهم مزن ای نازنین تصویر صاف آب را

گفتم بخوابم تا دمی زاندیشه ات فارغ شوم

لیکن تو برهم میزنی نیلوفران خواب را

کمتر به وصلم وعده ده طاقت ندارم شوق را

ریگی پریشان می کند اندیشه مرداب را

گر برقع از رو برکنی هنگام شب ای چون پری

صد پاره بینی از حسد پیراهن مهتاب را

بر نیل چشمت میزنم موسای سرگردان دل

خواهم اگر آرم به کف دردانه های ناب را

.شانزدهم اردیبهشت 1385/ شعر از یک شاعر لرستانی و به نقل از وبلاگ نیکان

شعر فارسی ، شعر مرداب عشق متن عاشقانه نوشته های عشقی دوست داشتن

  نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 21:43  توسط سعید پوردلیر  | 
مشکل وقتی پیدا میشه که همه حرفها دروغ از آب در میان. همه رویا ها باطل میشن و آرزوها نقش بر آب.
وقتی اوضاع همچین عوض میشه که کسانی موفق اند که نصیحت های دوران بچگی رو نشنیده گرفته باشند.
آره ... همه میگن : بد روزگاریه؛ اما یادشون رفته که این روزگار رو خودشون درست کردن.
توی این خراب شده معتادها خوشبخت ترین افراد جامعه هستن. دست کم نمیدونن چرا بدبختن.
اما بقیه بدبختها (شهروندان) چون سعی کردن آدمهای خوبی باشن بد بخت شدن.

روی حرفم با شما جوانهاست. شما که هر روز نصیحت توی گوشهاتون می کنند.
آنچه که گویند نکنید ... آن کنید !

دیگه عرضی نیست.

  نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 23:19  توسط سعید پوردلیر  | 
افسوس كه انگار در اين كشور هوا براي نفس كشيدن نيست
زندگي براي كساني كه به هواي پاك آسمان عادت داشته اند در اين شهر غبار زده سخت است.
مهم نيست خانه ات در محله اي خوش آب و هواست يا در پايين شهر ، هيچ جا هوايي براي تنفس آزاد انديشه نيست.
صحراييان دوباره به آغوش غربت بازگشت، بيماري بهانه بود او هوايی مي خواست تا نفس بكشد.
همين چند روز پيش بود كه اين پيغام را برايم فرستاد:
«يك ماه از نوروز گذشت و همه چيز تازه شد... هوا طبيعت و سال. اما يك چيز كهنه شد كه آن هم به همه اينها مي ارزد ... رفاقتمان»
همين چند روز پيش بود كه ناگهان دلم برايش تنگ شد. نيمه شب به يادش افتادم.

ترك وطن براي خيلي ها آرزوست. اما براي كساني كه بيش از عشق كودك به پستان مادر ، خاطر خواه كشورشان هستند فقط خدا ميداند اين جدايي چقدر سخت است.
چقدر دلم برايش تنگ شده. در همه اين سالها حتي فرصت نشد يك عكس يادگاري با او بگيرم.
قطره اشكي پيشكش راهش ، و قلبي به وسعت اين سرزمين پيش كش انديشه هايش.

 اكنون من مانده ام و درسهاي ناتمام او....

سایت دکتر صحراییان * www.sahraeean.com

خبر رفتن صحراییان تنها ۱۰ ساعت بعد تکذیب شد. او نرفته بود اما برای من شوک عجیبی بود.

پرفسور دکتر سید مهدی صحراییان ؛ پروفسور دکتر مهدی صحرائیان ؛ استاد دکتر مهدي صحراييان دکتر مهدی صحرائيان

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 12:33  توسط سعید پوردلیر  | 
سالروز تولد آدم نزدیک بود و خداوند سخت در اندیشه ی هدیه ای برای آدم بود.
یکی از فرشتگان ، شاید میکاییل ، پیش آمد و گفت : او را به گردشی بر فراز زمین ها و دریا ها ببر.
خداوند گفت کم است. این را خودش بدست می آورد.
فرشته دیگری شاید ، اسرافیل ، گفت : گوهر شب چراغ را به او بده ، شادمان خواهد شد.
خداوند ابرو در هم گشید و گفت هنوز نمیدانید آدم کیست ؟ که چنین چیزی پیشکش می کنید ؟
فرشتگان سکوت کردند. دردانه خداوند روزی دگر یکساله می شد. و آنها نمیدانستند چه ارزشی دارد این روز.
خداوند : گفت خودم می دانم.
سپس فرشتگان را فرمود تا از گوشه گوشه کائنات قطره های پراکنده مهربانی را گرد آورند.
و از لابلای گلبرگ گلهای زمین و بهشت شهد های خوشبو بیاورند.
وسپس آمیزه ای از این همه طراوت شهد و لذت را به باقی مانده گلی زد که  آدم را از آن سرشته بود.
آن روز آدم خوابید ، و وقتی بیدار شد تنها نبود.

خداوند زن را آفرید.

روز تولد آدم ، روز تولد عشق ، روز تولد تمنا و روز زیبای هم آغوشی و تکامل دردانه (های) خداوند بود.
روز تولد آدم ، روز مرگ تنهایی بود. عطر زن در زمین پیچید.
هدیه عروسی این دو ، گوهر شب چراغ بود. که آدم بر فراز خانه اش افراز نمود.
تنها خداوند این تنهایی را فهمیده بود. چون خودش تنها بود.

آدم ! تولدت مبارک ! حوا پیوندتان مبارک !

آفرینش زن راز و رمز آفرینش انسان خلقت آدم و حوا عشق آفرین

  نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1384ساعت 23:39  توسط سعید پوردلیر  | 
روزی خداوند انسان را آفرید.
اما پیش از آنکه روح خود را در کالبد خاکی بدمد و پروژه را تکمیل کند(!) سخت در اندیشه فرو رفت.
خدواند از خود پرسید راز آفرینش را باید از این مخلوق خاکی پنهان کنم. اما کجا ؟؟


یکی از فرشته ها جلو آمد و گفت : ساده است ، بر بلندای قله ای دوردست بگذار.
خدواند گفت: نه ! انسان زمین را در خواهد  نوردید و روزی آن را خواهد یافت.
فرشته دیگری گفت: در ژرفای اقیانوسی دوردست بگذار .
خداوند باز گفت: انسان باهوش است ، زمین را به تسخیر درخواهد آورد. آنجا هم پیدایش می کند.
سومین فرشته گفت: دورتر خیلی دور تر ، جایی در کهکشان.
خداوند با لبخندی گفت: انسان من همه آسمان را از آن خود خواهد کرد . جایی از او پنهان نمی ماند.

و سپس گفت این راز را جایی خیلی دور ، خیلی نزدیک پنهان می کنم.
و آن را در دل آدم پنهان کرد. آنقدر نزدیک که از روز نخستین می شناسیمش و آنقدر دور که هرگز بدان دست نخواهیم یافت.

راز آفرینش ، راز سر به مهر عشق است و مهر ورزیدن. خداوند راز خود را بر ما گشوده است چشم دل می بیند اما چشم سر نه !

به قول شیخ ابو سعید ابوالخیر : سر نشتر عشق بر رگ روح زدند * * * یک قطره از آن چکید و نامش دل شد.

شما در دل خود چه پنهان دارید ؟ من عشق دارم ، و امید.

عشق ، آفرینش انسان اسراز الهی رمز راز آفرینش انسان خلقت آدم راز آفرینش مرد انسان

  نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1384ساعت 16:28  توسط سعید پوردلیر  | 
 می گویند خداوند یک روز همه ی گلها را آفرید.

و فردای آن روز نگاهی به همه گلها کرد و لاله را آفرید ...
شاید خداوند آن شب لاله را در خواب دیده بود. کسی چه می داند.؟؟   اما انگار اندوهی در دل خدا لانه کرده بود.
خدا لاله را آفرید و فرمان داد تا بروید هر جا که مزار یکی یاران خداست.
و لاله رویید نه یکی ، نه دو تا و نه هزار تا.


کسی نمیداند نخستین لاله کجا رویید . اما یک چیز را نیک میدانم.
در سرزمین نازنین من تا چشم کار میکند لاله روییده. لاله زاری به وسعت یک دشت بی انتها.


و لاله رویان ، یکی پس از دیگری به خاک می افتند و بر مزارشان لاله ها میروید.
و لاله ها حکایت ها دارند. از عشق از رفتن و از شهادت. نامش را هرچه میخواهد بگذارید
کشته راه وطن ، یا مرگ در جنگ . اما لاله ها نیک میدانند کجا برویند.
نفرین به جنگ ، نفرین که سرزمینم را از خون لاله کفن ها ، لاله زار کرد.

و خداوند هنوز به لاله نگاه میکند. کاش میدانستم اندوه خدا از چیست.
هرگاه که اندوهی سرزمینم را در بر میگرفت سر بر شانه خدا میگذاشتم و درد دل میکردم زیرا خدا دارم.

ولی خداوند کسی را ندارد تا سر بر شانه اش نهد و این راز سربه مهر را بگشاید.
راز لاله ها را.

سه شنبه سیاه دلاوران ارتش و مردان عرصه آگاهی را به خودم و به همه هم میهنانم تسلیت میگویم. { اینجا } را هم ببینید

راز لاله ها آفرینش گل لاله گلهای لاله گلها

  نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 15:3  توسط سعید پوردلیر  | 
 عرفا معتقدند : انسان موجودی تبعیدی است. گویی به بیابانی دوردست رانده شده. و این انسان تبعیدی اکنون به دنبال خانه خود ، ( اصل خویش) در تکاپو است.
مولانا مولوی چنین میفرماید : از نیستان تا مرا ببریده اند ...
این رانده شده ، به هردری می کوبد تا به آرامش دست یابد ؛ غافل از اینکه تا به خانه نرسد ، همه مجاز است و در مجاز خسبیدن آرامیدن ندارد.
برای این طی طریق ، برخی عرفا دست به دامان عقل و خرد گردیده ، و در لابلای اندیشه ها و دانسته ها و ندانسته ها  راه سر منزل می پویند و برخی دیگر به دیده استهزا در ایشان نگریسته که :
پای استدلالیان چوبین بود   * * *  پای چوبین سخت بی تمکین بود.
  و بدین سان فریاد اشراق بر می آورند که : مرگ بر عقل !
و بر آنند که جز دل ، راه منزل دوست نجوید .


تفاوت در حال و مقام عرفانی نیز ، ریشه در همین تفاوت مویین دارد. 
مقام آن منزل و منزلت است که سالک با تلاش و جد و جهد بدان دست یابد و چون کاروانسرایی است که لختی در آن بیاساید و باز با تلاش و مجاهدت و صبر و تمنا ، راهی سرمنزل بعد شود.
حال آن حالت است که عارف در لحظه بدان دست یابد و بی اختیار بیاید و بشود. مقام را به کاروانسرا گفتم ، حال را ندانم به چه گویم. که جای نامحرم نباشد جای پیغام سروش...


تفاوت شعر خواجه اهل راز حافظ  ، و شیخ اجل سعدی نیز در همین جاست. شعر حافظ ، شعر حال است و شعر سعدی ، شعر مقام. نشاید گفتن کدام برتر ، که قیاس در این ماجرا مع الفارق است و بی حاصل.
شعر سعدی درس مکتب سالک است و شعر حافظ نص غیب. هم از این روست که حافظ همدم زمان دلتنگی هاست ، سعدی راهنمای راه بی کناره.
راهی است راه عشق که هیچش کناره نیست ...
پنجم آذر ماه یک هزار و سیصد و هشتاد و چهار  خورشیدی.

دسته : عرفان خدا شناسی معرفت عشق عارف عرفانی نوشته ها مطالب مقالات

  نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 16:4  توسط سعید پوردلیر  | 

بخوانید و فکر کنید کجا را باخته اید !

برنده: متعهد میشود
بازنده : وعده میدهد

 

برنده : به بررسی دقیق یک مشکل میپردازد
بازنده:از کنار مشکل گذشته و آن را رها میکند ، (فرار از مشکل)

 

برنده : می داند بخاطر چه چیزی باید پیکار کند و برسر چه چیز سازش و توافق کند.
بازنده: بخاطر چیزی که ارزش ندارد مبارزه میکند و سرانجام آنجا که نباید ، تن به سازش میدهد.

 

برنده : به افراد برتر از خود احترام میگذارد و سعی می کند از آنان چیزی بیاموزد.
بازنده:به افراد برتر از خود خشم و نفرت دارد و در پی یافتن نقطه ضعف آنهاست.

 

برنده : گامهای متعادل بر می دارد.
بازنده: دو نوع سرعت دارد : یا خیلی تند یا خیلی کند !

 

برنده : می داند که گاهی پیروزی به بهای بسیار گرانی بدست می آید.
بازنده: بسیار مشتاق برنده شدن است ، در جایی که نه قادر به بردن است و نه حفظ آن.

 

برنده : ارزیابی درستی از توانایی های خود داشته و هوشمندانه از توانایی های واقعی خود بهره می گیرد.
بازنده: از توانایی ها و ناتوانی های خود بی خبر است.

 

برنده : مشکلات بزرگ را به اجزای کوچکتر می شکند تا حل آن آسانتر گردد.
بازنده: مشکلات کوچک را چنان بزرگ می کند و به هم می آمیزد که دیگر قابل حل شدن نیستند.

 

برنده : میکوشد تا مردم را هرگز نیازارد ، مگر در مواقع نادر که این آزردن در راستای یک هدف بزرگ باشد.
بازنده: گرچه نمیخواهد به عمد دیگران را آزار دهد ، اما همیشه چنین می کند !

 

برنده : در هر شرایطی تعادل و آرامش خود را حفظ میکند.
بازنده:هنگامی که از دیگران عقب است ، تند خو و خشن میشود و اگر جلوتر از دیگران باشد بی احتیاطی میکند.

 

برنده : میداند کدام تصمیم ها را بطور مستقل بگیرد و کدام ها را با مشورات دیگران.
بازنده: به استقلال خود میبالد ، در حالی که خود سری است – و به کار گروهی می بالد در حالی که در حال دنباله روی است و از خود اراده ای ندارد.

 

برنده : آن چه را که ضرورت دارد با متانت انجام میدهد و توان خود را برای راه حل هایی ذخیره میکند که در آنها از حق انتخاب برخوردار است.
بازنده:آنچه ضرورت دارد را با حالتی اعتراض آمیز انجام میدهد و هیچ توان و نیرویی برای  گرفتن تصمیمهای مهم و خلاق باقی نمیگذارد.

 

برنده : روی پای خود می ایستد و از اینکه دیگران به وی تکیه کنند ، احساس تحمیل شدن نمی کند.
بازنده: به کسانی که از خودش قوی ترند تکیه میکند و عقده هایش را بر سر کسانی که از خودش ضعیف ترند خالی میکند.

 

برنده : دیگران را نکوهش میکند ولی آنها را می بخشد.
بازنده: چنان کم جرئت است که قادر به نکوهش دیگران نیست و چنان حقیر است که قادر به بخشیدن دیگران هم نیست.

 

برنده : هر امتیازی منطقی و لازم را که بتواند میدهد ، جز اینکه اصول بنیادی خود را فدا کند.
بازنده : به خاطر هراس از دست دادن امتیاز (ترس از شکست) ، به لجاجت خود ادامه میدهد ، و این در حالی است که رفته رفته اصول بنیادی اش از بین میرود و او بی خبر است.

 

نویسنده : سیدنی .ج.هریس . با اندکی دستکاری

  نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 8:5  توسط سعید پوردلیر  | 
پروردگارا
سرنوشت مرا خیر بنویس   تقدیری مبارک
تا هر چه تو دیر می خواهی ، زود نخواهم  و هر چه تو زود می خواهی ، دیر نخواهم
(دعای عرفه)

چشم انتظار بودن ساده نیست ، نیک میدانم که انتظار بیهوده است ، اما میروم و می آیم و نگاهی به صفحه موبایل
می اندازم. شاید پیغامی رسیده باشد.
با هر زنگ موبایل ، گاه و بیگاه ، روز و شب و نیمه شب میگویم شاید خودش باشد.
بقول حافظ:
حدیث هول قیامت که گفت واعظ شهر  * * * کنایتیست که از روزگار هجران گفت.

اما فراموشی نعمت بزرگی است. گاهی یک شبه و در یک لحظه همه چیز فراموش میشود.
گل احساست را پژمرده و پرپر میابی و دیگر امیدی به جوانه زدن در خود نمی بینی.

اینگونه است که انسان خود را به سرنوشت می سپارد. همچون خار خشک کنگر که بدست باد سپرده میشود.
دیگر کاری نمیشود کرد. تو سعی خودت را کردی
او نخواست یا نتوانست. اگر سرنوشت بنویسد ، تنها دعا کنیم نیک بنویسد.
گرچه اعتقادی به سرنوشت محتوم ندارم و فکر میکنم هر چه هست کردار ما و اطرافیان ماست .

برای همه تان آرزوی شادکامی و خوشبختی دارم. 

سرنوشت عشق سر نوشت

  نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 8:14  توسط سعید پوردلیر  | 

آدمها از آدمها زود سیر میشن ؛  آدمها از عشق هم دلگیر میشن

این دوست داشتن عجب معمایی است. یکی را دوست میداری و او هرگز نمیداند.

یکی را دوست میداری ولی او تو را دوست ندارد. و یکی هم تو را دوست دارد. که تو چشم دیدنش را نداری.

کسی نمیتواند بگوید این دوست داشتن از چه جنسی است. دوست داشتن جدا حس غریبی است.

گاهی گرما و نور میده همچین که زندگی آدم از این رو به اون رو میشه. و گاهی هم با رفتنش و با

رسیدن به بن بست انگار شب یخبندان فرا میرسه. یک جا خوندم (اینجا) که یکی بدون اینکه خودش بدونه عاشق شده بود.

بعد دختری پیدا شد و همون داستان رو خوند و براش پیغام گذاشت :

 «آخه دختر ، بیکار بودی عاشق شدی؟»

و کمتر از سه ماه بعد همون دختر خودش عاشق شد. عاشق که نه بلکه علاقه مند به کسی شد. البته اون طرف هم دوستش داشت و ازش خاستگاری کرد. ولی دختری که اون قدر اون رو دوست داشت جواب « نه » داد.

میگن دختر ها برای جواب دادن به این نگاه نمیکنند که طرف چقدر دوستشون داره. بعضی ها به پول و بعضی ها هم به قیافه نگاه میکنند. ولی اغلب یک حس نهانی و درونی هست که تصمیم نهایی رو میگیره.

و اون حس بقدری ناشناخته مونده و بقدری قوی هست که نمیشه گفت چیه. یک حس حسابگر یا عاشق پیشه ؟ نمیدونم.

بهر حال توی این دنیا هستند آدمهایی که بدون عشق زندگی میکنند و راحت هم هستند.

و هستند کسانی که از دوست داشته شدهن دلگیر میشن. مثل همیون دختری که قصه اش رو گفتم براتون.

 شما در باره دوست داشتن و دوست داشته شدن چی فکر میکنین ؟

دسته: دوست داشتن عشق محبت مهر دوست داشتنی دوست

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384ساعت 11:54  توسط سعید پوردلیر  | 

می گویند : «غرور نخستین شرط خویشتن دوستی است». نمیدانم این گفته چه اندازه درست هست،

ولی میدانم خیلی ها با غرور خود زنده اند و خیلی ها هم آن را قربانی کرده اند. اما واقعیت این است که

غرور یکی از همان واژه هایی است که گاه ، پیش آنکه بر سر معنی و مفهوم آن توافق کنیم ، جنجال و مشاجره راه می اندازیم.

غرور خوب است یا بد ؟ حتما می گویید :خوب میتواند خوب باشد یا بد. و این یعنی چه ؟

اصلا خوب یا بد بودن آن به چه چیز دیگری بستگی دارد ؟ ها ؟

شما بگویید غرور خوب با غرور بد چه فرقی دارد ؟ و اصلا غرور خوب است یا بد ؟

بعضی ها مغرور هستند و هیچ کس را آدم حساب نمیکنند و بعضی ها هم عزت نفس دارند و برای خود و دیگران خیلی احترام دارند.

من فکر می کنم غرور درمان بسیاری از درد هاست. اما باید مراقب بود عوارض جانبی این درمان از خود درد بدتر نشود.

سرانجام آنکه غرور هر چه هست نعمت خداست ؛ نعمتی بس شکننده.

دسته : عشق ، غرور ، دوست داشتن عشق

  نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مهر 1384ساعت 9:55  توسط سعید پوردلیر  | 
 
  POWERED BY BLOGFA !