آتش بی دود
کسانی که شامه تیز تری داشتند بوی دود را حس کردند.
اول سعی کردند بقیه را خبر کنند. اما کسی جدی نگرفت. اغلب خوابیده بودند.
عده ای از خانه گریختند. عده ای ماندند و به هشدار و باز هشدار ادامه دادند.
کم کم بوی دود بیشتر شد. عده ی بیشتری فهمیدند. بازهم عده ای از خانه گریختند.
خیلی ها سعی کردند آتش های این سو و آن سوی خانه را خاموش کنند. عده ای هنوز از تخت خواب کنده نشده بودند. 
کم کم دود خانه را برداشت. عده ای دور هم نشستند تا برای خاموش کردن آتش جلسه بگیرند.
برخی ها با هر وسیله ای که دم دستشان بود به شعله ها میکوبیند.
اهالی جلسه دستور دادند اول آنها را ساکت کنند تا جلسه بدون مزاحم برگزار شود!
همچنان عده ای از خانه می گریختند.
کم کم شعله ها رخ نمودند. اهالی جلسه هرکدام برای روش خاموش کردن آتش ایده ای میداد.
دخترک که برای کاری بیرون خانه مانده بود با تعجب و دست آخر اشک به خانه نگاه میکرد.
پسرکی که برای خاموش کردن آتش تلاش کرده بود وقتی دید جلسه هنوز به نتیجه نرسیده ، با صورت دود زده و چند تاول روی بدنش سعی کرد از پنجره بگریزد.
اما میان نرده ها گیر افتاد.
دخترک با نگرانی پسرک را میپایید. اما سر جا خشکش زده بود.
کم کم شعله ها خانه را فرا گرفتند.
جلسه هنوز ادامه داشت.
دودها جایشان را به شعله ها دادند.
دخترک همچنان مات و مبهوت خانه و پسرک را می نگرد.
جلسه هنوز ادامه دارد.
پسرک اما ...
یاد یک شعری از زنده یاد اخوان افتادم. با هم بخوانیمش:
در همین رابطه یکی از قدیمی ترین پستهای وبلاگم را ببینید:
غم آخرتان باشد (آتش سوزی کتابخانه ی دانشکده حقوق دانشگاه تهران)
دسته :فرار مغزها !
ادامه مطلب




