تبليغاتX
من و باورهایم - یکصدمین وب نوشت
 
اینجا وبلاگ رسمی من و جایی برای گفتن حرفها ، باورهاو اندیشه های من است.
 
دلم میخواهد صدمین پست این وبلاگ را درباره همه چیز بنویسم. یا فریاد بزنم.

درباره جزیره ، درباره عزیزی که از دست دادم ، درباره چیزهایی که دوست دارم و ندارم. پس لطفا بگذارید آزاد و بی پروا فقط تایپ کنم و اصلا فکر نکنم که ارتباط مفهومی این نوشته هایم چیست.

میدانید که فعلا در جزیره تنب کوچک زندگی میکنم. جزیره ای نظامی ، خالی از مردم غیر نظامی و بسیار کوچک. کمتر از ده دقیقه میشود این طرف تا آن طرفش را پیاده گز کرد. درازترین ضلع آن فقط ۱۸۰۰ متر است. یعنی برای مسابقه دو ۳۰۰۰ متر باید دور بزنیم. (این رکورد گیری بخشی از تمرینهای ما هست).

فکر میکردم تنوع زیستی این جزیره خیلی محدود باشد. قبلا نوشته بودم ، اما این دفعه فهمیدم که خیلی متنوع تر از چیزی هست که در نگاه اول به نظر می آید.

پرندگان : گنجشک ، مرغ دریایی ، پلیکان ، لک لک ، دم جنبانک ، پرستو ، مرغ زنبور خوار ، کلاغ ! ، پرنده شکاری (شاید عقاب) ؛ جغد ! و حتی شانه به سر و یک نوع پرنده کوچک تاجدار که محلی ها به آن کلکلاتی می گویند.

حشرات و موزی ها : کفشدوزک ، مگس پرزن ، مگس خانگی ، پشه خاکی ، سوسک سرخرطومی ، سرگین گردان ، سوسری آمریکایی (سوسک حمام) که واقعا نمیدانم چطوری به جزیره رسیده ؛ ملخ دریایی (صحرایی) ، مورچه انگلیسی ، سوسک برگ خوار و سن. همچنین مگس سرکه ، خرمگس و پشه سبز و صد پا هم داریم.
جالب آنکه عقرب و جیرجیرک و پروانه نداریم. البته گونه های زیادی از شب پره حضور دارند !

کبوتر و مرغ خانگی(ماکیان)  هم توسط انسان به جزیره برده شده اند.

از پستانداران فقط موش ، گربه و انسان (تنها مذکر) در جزیره وجود دارند.

واقعیت این است که جزیره خیلی زیباست. ما حتی درختچه های پنبه هم داریم. البته زیاد سرسبز نیست ولی تنب کوچک اگر توریستی می شد خیلی میترکاند.

چند وقت پیش به فکرم رسیده بود که ما همه جور توریسم در جهان داریم. توریسم طبیعت ، فرهنگی و تاریخی ، علمی و حتی توریست فضایی. اما توریست نظامی نداریم.
و خوب کم نیستند آدمهایی که عشق نظامی گری باشند و دلشان بخواهد چند روز احساس کماندویی بکنند.
چرا اینها را به اینجا نیاوریم؟
یک جزیره نظامی . پول بدهند و توی سنگر بخوابند ، خشم شب بخورند ، آماده باش بخورند ، از جیره انفرادی برای غذا استفاده کنند و تیر اندازی و سینه خیز و ... هم داشته باشند.
شاید مسخره به نظر برسد ولی باور کنید کلی آدم هست که حاضرند یک عالمه پول بدهند و چند روز کماندو بشوند!

نظر شما چیه ؟

یک چیز دیگه. زندگی تو جزیره باعث میشه آدم از همه چیز و همه جا بی خبر باشه. فقط تلویزیون داریم که تازه بعد از کلی وقت که چند تا روزنامه به دستم رسید فهمیدم تلویزیزون  هیچ ارزشی نداره.

باورتون نمیشه یکی دوماه فقط تلویزیون ایران رو تماشا کنید و بعد با خوندن چند صفحه روزنامه تازه میفهمین قیمتها چقدر توسعه ! پیدا کردند یا وضعیت مملکت چقدر متحول و شکوفا ! شده و شما بی خبر بودین.

امسال سال تحویل هم تو جزیره بودیم. با دوستان یک سفره انداختیم و هرچی داشتیم رو کردیم. یک عالمه شمع روشن کردیم. از هفت تا سین فقط سیب داشتیم.
(سکه و ساعت جزء هفت سین نیست ها )
جزیره ما مثل خونمون شده. برامون مهمه. دلمون نمیخواد بیگانه بیاد توش. فقط میهمان. دوست نداریم بفروشیمش. اگر یک روزی پدر خانواده (یا پدر خوانده) بخواد خانه رو بفروشه جلوش رو میگیریم. و کلاهمون توی هم میره.

شبهای جزیره هم قشنگه. اما جزیره تنها جاییه که میشه هم طلوع و هم غروب خورشید رو از یک نقطه تماشا کرد. تازه هم طلوع و هم غروب خورشید به شکل قرص کامل دیده میشه و راحت میشه بهش نگاه کرد. طلوع های قرمز و غروبهای نارنجی.

شب ها هم آسمون پر از ستاره میشه. و اون وقته که من دلم تنگ میشه و فیل من یادش به هندستون ( هندوستان امروزی) میافته. دلم برای شیراز ناز تنگ میشه.  ای کاش یک روزی همه بتونن جزیره زیبای ما رو ببینند و لذت ببرند و با افتخار بگن اینجا ایران ماست. ببین چقدر خوشگله !

اما فعلا بقیه جاهای مملکتمون رو کسی دوست نداره ببینه. چه برسه به خونه ما که فقط ۵ ماه از سال هوا خوبه و ۷ ماه بقیه آدم خفه میشه. از آذر تا فروردین جزیره بهار داره. بقیه اش تابستونه. البته دو سه هفته زمستون ملایم هم داشتیم. به صرف باد و باران !

راستی حالا که اینقدر دلتون رو آب انداختم برین از گوگل ارث (Google Earth) جزیره ما رو ببینید. چون تصاویرش بروز شده. البته چیز زیادی دستگیرتون نمیشه. چون همه چیز پنهان شده !
طول و عرض :
26˚,14', 26" N 
55˚,8 ' , 55" E

اما بگذارین از عزیزی بگم که دیگه بین ما نیست . پسر خاله جوان من از سفر مشهد و شمال میاد که تصادف کرد و به اتفاق دو تا از دوستانش راهی دیار باقی شدند.
این رو نمیگم که برام یادداشت همدردی بذارین. برین برای خدوتون دلتون بسوزه چون توی این مملکت بواسطه استانداردهای بالای توسعه هر سال نزدیک به یکصدهزار نفر در جاده ها کشته می شوند. ممکن است نفر بعدی تو یا یکی از عزیزانت باشد.

زمانی که آقایان برنامه های تولید انبوه خودروشان را به رخ ملت می کشیدند و تعرفه شونصددرصدی بر واردات حاکم بود حرفی از جاده زده نمیشد. فقط آمار جاده های روستایی بود که با زمان شاه خائن مقایسه می شد و به خورد ملت شهید پرور داده می شد.

حالا که هر سال صدها هزار معلول و کشته روی دستمان می ماند پلیس یادش افتاده که با ده برابر کردن جریمه ها و کمین زدن و پنها شدن جان مردم را نجات دهد.

و اصلا مهم نیست که نرده کنار جاده که تیز و نیمه کاره رها شده ممکن است مرگ دلخراشی برای سه جوان ببار آورد که همسر دوتایشان باردار هستند. مهم کودکی است که نامه اش را در کتابهای ابتدایی چاپ می کنند !

می نویسم . می نویسم با صدای بلند تا این صدمین نوشته من و هرکس حوصله حواندنش را دارد یادش باشد که ما بی تفاوت به تماشا ننشستیم. اگر هیچ کاری بلد نبودیم ، دست کم نوشتیم. شاید یکی دیگر کاری بلد باشد.

صد تا مطلب نوشته ام. روزی حدود 100 تا صفحه ام بازدید دارم. امیدوارم یکی از این 100 نفر حرف تازه داشته باشد.
آهای آهای ! یکی بیاد یک حرف تازه تر بزنه ! شعر تازه پیشکش.

البته این غر زدنها فایده ای ندارد. دنیای امروز مردم غرغرو و نق زن را نمی پسندد. من اگر خیلی ادعا دارم باید فکری برای 8000 ساعت زمانی کنم که دارد در جزیره هدر میرود.

فکر هایی هم کرده ام. کارهایی را هم شروع کردم. شما هم اگر چیزی به فکرتان می رسد بگویید.

شعری ، حرفی ، فریادی ...

 

  نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 14:54  توسط سعید پوردلیر  | 
 
  POWERED BY BLOGFA !