مرا به خانه ام ببر
مولانا مولوی چنین میفرماید : از نیستان تا مرا ببریده اند ...
این رانده شده ، به هردری می کوبد تا به آرامش دست یابد ؛ غافل از اینکه تا به خانه نرسد ، همه مجاز است و در مجاز خسبیدن آرامیدن ندارد.
برای این طی طریق ، برخی عرفا دست به دامان عقل و خرد گردیده ، و در لابلای اندیشه ها و دانسته ها و ندانسته ها راه سر منزل می پویند و برخی دیگر به دیده استهزا در ایشان نگریسته که :
پای استدلالیان چوبین بود * * * پای چوبین سخت بی تمکین بود.
و بدین سان فریاد اشراق بر می آورند که : مرگ بر عقل !
و بر آنند که جز دل ، راه منزل دوست نجوید .
تفاوت در حال و مقام عرفانی نیز ، ریشه در همین تفاوت مویین دارد.
مقام آن منزل و منزلت است که سالک با تلاش و جد و جهد بدان دست یابد و چون کاروانسرایی است که لختی در آن بیاساید و باز با تلاش و مجاهدت و صبر و تمنا ، راهی سرمنزل بعد شود.
حال آن حالت است که عارف در لحظه بدان دست یابد و بی اختیار بیاید و بشود. مقام را به کاروانسرا گفتم ، حال را ندانم به چه گویم. که جای نامحرم نباشد جای پیغام سروش...
شعر سعدی درس مکتب سالک است و شعر حافظ نص غیب. هم از این روست که حافظ همدم زمان دلتنگی هاست ، سعدی راهنمای راه بی کناره.
راهی است راه عشق که هیچش کناره نیست ...
پنجم آذر ماه یک هزار و سیصد و هشتاد و چهار خورشیدی.
دسته : شعر سعدی و فال حافظ در عرفان خدا شناسی و معرفت عشق عارف عرفانی نوشته ها مطالب مقالات عرفانی ایرانی